پارت صد و هفتاد و سوم :



نفسش را آرام بیرون داد، ولی سرش هنوز پایین بود. همان موقع صدای قدم‌های محکم عامر رسید و غائله را از دل زمان بیرون کشید.
- عینی تعال، بیا بریم خودمون دیگه.
سیروان سرش را بلند کرد و با لحنی آرام گفت:
- ما می‌ریم حمیدیه.
عامر ابروهایش بالا رفت.
- حمیدیه؟!
- شنیدی که چی می‌گفت، دو سه روزی اون‌جا هستن. نمی‌تونیم بیشتر از این، این‌جا بمونیم، باید تا فردا برگردیم پ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    انگار اول پارت نبود،ناقص بود اولش

    ۱۱ ماه پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    سلام دوست عزیز. بله حق با شما بود، اصلاح شد. می‌تونید از اول بخونید🙏🏻

    ۱۱ ماه پیش
  • م

    0

    خیلی خوب بودن پارتا،تشکر نویسنده🙏🏼 👏❤️

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️